باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

نصیحتهای خواهرانه

 دیروز بعد از ظهر خسته از شب بیداری ها رو تخت دراز کشیدم تا کمی استراحت کنم به باران هم سفارش کردم که سر و صدا نکنه هومان هم تو تخت خودش کنار تخت ما بود و گاهی نق نق کوتاهی میکرد و دوباره میخوابید باران هم میومد بهش سر میزد و قربون صدقه اش میرفت ، خواب و بیدار بودم که باران اومد بالای سر هومان و باهاش صحبت میکرد که مامانت خسته است بخواب چرا نق نق میکنی من خوابیدنو دوست ندارم که نمی خوابم ولی شما بچه ای باید بخوابی دستاتو تکون بده (چون هومان همراه نق نق دستاشم تکون میداد )  ولی صدا از خودت در نیار مامانت بیدار میشه
21 اسفند 1392

آخرین تفریح 4 نفره

جمعه 9 بهمن تصمیم گرفتیم بریم پارک تا برای آخرین بار یه گردش 4 نفره داشته باشیم  و چون روزهای بعد از تولد هومان سرمون خیلی شلوغ میشه باران کمی بازی کنه . از قبل غذا رو آماده کردم و ظهر رفتیم پارک مورد علاقمون تو شهر خوش آب و هوای تفت خلاصه اینکه هوای خیلی خوبی بود و باران حسابی بازی کرد یه دوست هم پیدا کرد که خوش گذرونی اون روز رو براش چند برابر کرد موقع ناهار یهو یه صدای میو میو از پشت سرمون اومد بعد متوجه جناب گربه شدیم که به نیت همسفره شدن با ما بدون هیچ ترسی تا نزدیک محل نشستنمون پیشروی کرده بود اینم جناب گربه پدر باران با دیدن گربه براش یه تیکه استخون انداخت و گفت یه چشمشم که کوره باران : بابایی جلوش نگو...
20 اسفند 1392

هومان

سلام دوستای گلم دلیل همه ی دیر آپ کردنها و دیر سرزدن ها و بی حوصله گی هام رو میتونین در ادامه مطلب ببینین ایشون هومان برادر باران هستن که 12 اسفند ساعت 12 و 55 دقیقه ظهر قدم به این دنیا گذاشتن و با اومدنشون شادی و جلای زندگیمون رو چند برابر کردن خدا رو شکر میکنم که باران عاشق برادرشه و یه لحظه ازش چشم بر نمیداره پی نوشت : دوستای گلم امیدوارم ازم ناراحت نشده باشین دوست داشتم سوپرایزتون کنم ...
15 اسفند 1392

ماجرای کاسه آش و پیرزن همسایه

همسایه طبقه پایین ما یه خانم مسن که تنها زندگی میکنه و ما در طول روز به باران که به اقتضای سنش جست و خیزش زیاده یادآوری میکنیم که باران بدو بدو نکن صدا میره پایین و باید رعایت حال یه ادم که پیره و نیاز به استراحت داره رو بکینم و این یاد آوری جدیدا خیلی مختصر شده ( باران پیرزنه ) و وقتی میگیم باران حساب کار میاد دستش ، چند روز پیش آش رشته پخته بودیم به باران گفتم بیا برای همسایه پایینی آش ببریم و هم عذرخواهی مجددی بکنیم برای سر و صداهای ناخواسته وقتی در زدیم با کمال تعجب دیدم خانم جوانی در رو باز کرد بعد از تشکر از ما خواست تا منتظر باشیم که کاسه آش رو برگردونه باران با تعجب از من پرسید مامان چرا به این خانم میگی پیرزن و ...
30 بهمن 1392

باران این روزها

باران و جمعی از فرزندان خسته و خاکی در ارگ تاریخی روستای سریزد ادامه مطلب رنگین شده با نقاشی ها ی دخترم خانمی با تفکراتش ( دایره ها نشان دهنده تفکرات خانمست که گویا بنده خدا بد جوری هم فکرش مشغوله ) کاغذ خط دار بوده و خیلی بی کیفیت مجبور شدم اطرافشو پاک کنم تا نقاشی مشخص شه باب اسفنجی و کفگیر طلایی چند وقت پیش تلفنی مشغول صحبت بودم که باید یه کد پیگیری رو یاداشت میکردم از یکی از کاغذای نقاشی باران استفاده کردم (البته با اجازه اش) و با خط خوش کد پیگیری رو یاداشت کردم و باران بعدش لطف کرد و بنده رو در حال یاداشت کردن کد کشید ...
29 بهمن 1392

روزای گرم زمستون

به لطف خدا و دعای دوستان بلاخره ما هم برف دیدیم اونم چه برفی از صبح ریز ریز بارید تا بلاخره غروب رو زمین نشست ما هم درنگ رو جایز ندونستیم سریع شال و کلاه کردیم رفتیم برف بازی باران با کیفی از تجهیزات ادم برفی سازی ( هویج و دکمه و ....) مصمم و آماده برای زدن گوله برفی به پدر آدم برفی اول بدون شرح صبح فردای بارش برف و آدم برفی از نمای دور از اونجایی که برف تا عصر خیلی کم شده بود و یه کاری تو تفت داشتیم ادامه برف بازی در تفت انجام شد دخترم آدم برفی درست کردن به کمک بیل اینم آدم برفی سوم جناب ادم برفی دوم بخاطر قیافه کج و کوله شون قابل رونمایی نیستن ...
18 دی 1392

هندونه ی شب یلدای ما

این شب یلدا هم در جمع 4 نفرمون گذشت خوشحالم با تمام گرفتاری که داشتم تونستم غذایی که تازه یاد گرفتم رو برای اولین بار براتون درست کنم و خدارو شکر همتون دوست داشتین و خوشحالم که تونستم برات یه لباس ساده بدوزم بعنوان لباس شب یلدا که شما هم خیلی دوستش داشتی گرچه نشد اونطوری که میخواستم درش بیارم چون وقت کافی نداشتم و اصلا خیاطی بلد نیستم و خوشحالم که شب یلدا رو دوست داری و دو ساله که میز رو شما برامون میچینی خیلی خوابت میومد و خیلی عجله داشتی به قول خودت زودتر شب یلدا بشه پی نوشت :  دوربین تنظیمش بهم خورده بود تمام عکسا تار شده این یکی هم همینطور تازه سانسوری هم هست ولی کاچی به از هیچی پی نوشت : وقتی&nb...
1 دی 1392

صرفه جویی در مصرف انرژی حرکتی

باران داشت با پدرش بازی میکرد (به این صورت که تو هوا یه صفحه فرضی در نظر میگیریم و یه تصویر میکشیم و طرف مقابل باید حدس بزنه اون چیه ) یه چیزی کشید چون درست روبروی پدرش نقاشی نکشید گفتم باران روبروی بابا بکش که ببینه چی کشیدی بارانم تو هوا صفحه فرضی که روش نقاشی کشیده بود رو چند درجه چرخوند که باباش ببینه ( به این میگن صرفه جویی در مصرف انرژی به واسطه خلاقیت ذهنی ) داشتم واسه یه کاری اتود حجمی میزدم با یونولیت بارانم کنار من با خورده های یونولیت اتود زده سمت چپ بالا تخت بچشه و پایینیه سرویس بهداشتی بقیش یادم نمیاد مبلمان و تلوزیون و این چیزاست  پی نوشت : تو خونه ما کاغذ پی...
17 آبان 1392